دوری و دوستی فرهنگ با اقتصاد
عنوان: « فرهنگ و اقتصاد»
نویسنده: الکه د یونگ
مترجمان: سهیل سمی و زهره حسینزادگان
انتشارات: ققنوس
به گزارش اقتصادنیوز، فرهنگ و اقتصاد خواهر و برادری هستند که تاکنون و در تاریخ اندیشه اقتصادی یک بار ترک هم گفتند و یک بار هم با جدیت سعی در آشتی روابط میان خود بودند. از اوائل دهه 90 میلادی، فرهنگ به مثابه ارزشها و هنجارها دوباره به عرصه تحلیل اقتصادی وارد شد، اگرچه پیش از این توسط آدام اسمیت و ماکس وبر، ارتباط فرهنگ و اقتصاد برقرار و تعابیری در این ساحت اندیشه، برقرار شده بود. نیمه دوم قرن بیستم اما، فرهنگ در جریان اصلی اقتصاد کاملا نادیده انگاشته شد. «نتایج دلسرد کننده جریان اصلی اقتصاد و توسعه در اقتصاد جهانی، موجب ایجاد آگاهی نسبت به محیط و بافتی شده است که تصمیمات اقتصادی در آن اخذ میشوند. تحولاتی که به این آگاهی دامن میزنند، نرخهای رشد بالا در آسیا، تحول اقتصادهای تمرکزگرای قبلب و نیز افزایش میزان توجه به نقش دین و مذهب پس از سال 2001 بودهاند.»
«در عالم اقتصاد، ضرورت توجه به فرهنگ به مثابه عاملی تبیینی، نخستین بار در دو حوزه احساس شد، حوزههای که محققان در آنها با تفاوتهای فرهنگی روبهرو شدند.» اشاره نویسنده شاید دو حوزه اقتصاد توسعه و اقتصاد بینالملل باشد. شاید هنگامیکه موج گسترش توسعه در تقسیم کشورها به توسعه یافته و در حال توسعه فرگیر شده بود اندیشمندان توسعه را ناگزیر کرده بود، نسخه پیچی توسعه برای کشورهای در حال توسعه را در دستور کار قرار دهند، که این موضوع به طور طبیعی شناخت فرهنگها ضروری میساخت، از اینرو فرهنگ و اقتصاد ارتباطی با یکدیگر برقرار ساختند که تا اکنون هم برخی از اندیشههای اقتصادی حول موضوع فرهنگ و اقتصاد شکل اساسی به خود گرفتند.
از این جهت است که د یونگ در این کتاب چنین مینویسد: «پیشرفت نکردن در روند توسعه اقتصادی بیهیچ شک و تردیدی به حساب عقبماندگی فرهنگی گذاشته و پیشرفت غیر منتظره اقتصادی نیز نتیجه ارزشهایی خاص در فرهنگی بیگانه قلمداد میشود.»
آغازگر بحث فرهنگ و اقتصاد را معمولا ماکس وبر میدانند. او در جو روشنفکرانه اوائی قرن بیستم در آلمان چهرهای پیشرو بود. او بر علوم اجتماعی چنان تاثیر عمیقی داشت که نفوذش حتی اکنون نیز محسوس است. اثر اخلاقیات پروتستان و روحیه سرمایهداری او در میان اقتصاددانان شهره شده است و پس از آن در مقالهای، توسعه سیستم اقتصادی سرمایهداری را در شمال غربی اروپا و آمریکای شمالی به اصول اخلاقی موجود در برخی زیر شاخههای پروتستانیسم ربط میدهد. این شاید به اعتقاد وبر، رهیافتی از حضور فرهنگ در اقتصاد باشد.
شاید نظر وبر در باب رابطه میان اخلاق و اقتصاد به عنوان موضوعی برای تحقیقات تجربی بدیع بودند، اما رابطه بین اخلاقگرایی، فرهنگ و اقتصاد به هیچوجه موضوع تازهای نبود. از نظر وبر، اقتصاد، هنوز به مطالعه رفتار «انسان اقتصادی» محدود نشده بود. اخلاقگرایی و فرهنگ خارج از حوزه تحقیق اقتصاددانان، قلمداد نمیشدند. از نظر مارکس اما هدف تحلیل اقتصادی، کل سیستم روابطی است که ساختار اساسی استثمار کارگران را توسط سرمایه پدید میآورد. از اینرو در این عرصهها، ایدهها، باورها و نهادهای سیاسی- اجتماعی نیز موثرند.
اگر وبر در چارچوب سنتی کار میکرد که در آن آنچه ما امروز فرهنگ مینامیم، بخش لاینفک از موضوع تحلیل اقتصادی محسوب میشد، به چه دلیل وبر را پدر اقتصاد فرهنگی مینامیم و اساسا چرا چنین تعبیری را به صدق میپذیریم؟ « وقتی اسمیت مشغول نوشتن آثارش بود، عوامل اجتماعی و فرهنگی طبیعتا بخشی از اقتصاد محسوب میشدند. در زمان چاپ مقاله وبر، تفسیری جدید از اقتصاد مطرح شده بود که قاطعانه مسئله فرهنگ را بیرون از موضوع تحلیلی اقتصادی گنجانده بود. حالا حوزه مستقل از اقتصاد وجود داشت که فرهنگ بخشی از آن محسوب نمیشد، بنابراین سخن گفتن از رابطه میان اقتصاد و فرهنگ معنا و مفهوم پیدا کرده بود.» پس طبیعی بود که ماکس وبر بر اساس تحلیلی که از این دو حوزه داشت پدر تلقی شود.
الکه د یونگ به خوبی با تعاریف مختلفی از فرهنگ، باب بحث ارتباط میان اقتصاد و فرهنگ را میگشاید و در 10 فصل به صورت مجزا، بحث را پیرامون ارتباط میان این دو موضوع گسترش میدهد. برای پژوهشگرانی که تمایل به پژوهش در این دو حوزه دارند و با توجه به فقر ادبیاتی که در این دو حوزه وجود دارد، این کتاب میتواند مفید باشد.